1. آدم
    Follow
  2. ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم) ---------------- 1- از دفتر وسوسه سیب : من از شرار دو چشم سياه مي ترسم شبيه آينه ، از دود آه مي ترسم دلم خوش است به اين خنده ها، ولي چه كنم از آن نهفته غم در نگاه مي ترسم لب تو نعمت و كفر است بوسه اي نگرفتن بيا بيا كه من از اين گناه مي ترسم هواي پيرهن پاره در سرم دارم مني كه از شب تاريك چاه مي ترسم دوباره وسوسه سيب در سرم افتاد گمان نكن كه من از اشتباه مي ترسم ملامت دگرانم نمي كند نگران من از قضاوت سخت كلاه مي ترسم اگر چه پند شما مثل قند شيرين است از آنكه باز شوم سر به راه مي ترسم 2 - از دفتر جور دیگر دیدن : نامت را نمي دانم شايد همنام گلي باشي به سرخي لاله به سفيدي ياس نامت را نمي دانم شايد همنام پرنده اي باشي تنها و پر غرور شبيه هما زيبا و پر شكوه مثل پروانه نامت را نمي دانم مي دانم، باران اشاره اي به تو دارد و دريا آيينه اي ست در برابرت در افسانه ها گفته اند نامت مثل نسيم كوه به كوه مي رود و در حرف سوم به قاف مي رسد! 3 _ از دفتر شب هزار و دوم: در سرنوشتم ، سهمی از باران ندارم جز بادهای خسته از توفان ندارم اینجا کنار گوشه تنهایی خود جز یاد تو در سینه ام پنهان ندارم من با خیال دیدنت سرخوش ترینم بی باده هم چیزی کم از مستان ندارم من عاشق لبخند شیرین تو هستم کاری به سیب و قصه عصیان ندارم هر چند من تنها سوار ایل عشقم میلی به خالی کردن میدان ندارم امشب هزار و دومین افسانه ام بود من داستان عشقم و پایان ندارم 4 _ از دفتر بی بر عالم و آدم بخندیم: شده ایم عاشق و دیوانه و شیدا الکی من شدم وامق و او هم شده عذرا الکی ساختیم خانه ای از مهر و محبت، مثلا من شدم آدم و او حضرت حوا الکی گفت دیروز که امروز برآرد کامم می دهد بار دگر وعده فردا الکی من زرنگم به گمان همه کس ، اما او تشنه لب می بردم تا لب دریا الکی او ریا کرد و من از لفظ حقیقت گفتم من شدم ابله و او عاقل و دانا الکی هر چه دیدم بدلی هر چه شنیدم بدلی عین عشق من و او ؛ شد همه دنیا الکی نیست جز صحنه زیبای نمایش اینجا هست هر چیز در این شهر به مولا الکی این همه پایین و بالا نکن ای صاحب راز هست پایین همه بازیچه و بالا الکی دوستی ، عشق ؛ وفاداری و ایثار همه ادعا بود که شد یکسره حالا الکی عرضه کردم به جهاندیده رندی شعرم گفت در لفظ ضعیف است و به معنا الکی الکی نیست هر آن قصه شنیدی از عشق نتوان گفت چنین قصه زیبا الکی 5 _ از دفتر دوباره لبخند بزن: عمری ست که هم صحبت خیامم من با خواجه خراب باده و جامم من با اینهمه ، چشمم به یقین باز نشد امروز ، هنوز اسیر اوهامم من * هجران بسر رسيده را معنا كن پيراهن و نور ديده را معنا كن پايان شب سياه ، چشمان شما لبخند بزن ، سپيده را معنا كن ******* ایمیل : a.darvishi.m

4 0 1,309
5 0 1,549
9 2 1,811
15 0 7,618
6 0 1,396
14 0 3,508
6 0 3,415
7 0 3,369
6 1 3,593
8 1 3,409
8 0 3,329
5 0 3,208
5 0 3,198
5 0 3,064
4 0 3,122
5 0 3,074
2 0 2,935
6 0 3,009
5 0 3,018
4 0 2,892
Loading

دعوت می کنیم از صفحه دیگر هنرمندان هم دیدن کنید

سحر نقدی
جواد شریفی
سهراب ثالث